و حرفهایی هست برای نگفتن!
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
در صمیم وجدان او، آرام می گیرند.
و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند،
واگراوراگم کردند، روح راازدورن به آتش می کشندو، دمادم، حریق های دهشتناک عذاب
برمی افروزند.
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود
دکتر علی شریعتی
کمال دار برای من کمال پرست
در این زمانهیِ بی های و هویِ لال پرست
خوشا به حالِ کلاغانِ قیل و قال پرست
چگونه شرح دهم لحظه لحظهی خود را
برای این همه ناباورِ خیال پرست؟
به شب نشینیِ خرچنگ های مردابی
چگونه رقص کند ماهی زلال پرست؟
رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند
به پای هرزه علفهای باغ کال پرست
رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست
کمالِ دار برای منِ کمال پرست
هنوز زنده ام و زنده بودنم خاریست
به چشم تنگیِ نامردمِ زوال پرست
محمد علی بهمنی
از کتاب گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
نامه ای از ویکتور هوگو
قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...
ویکتور هوگو
آری بگو که من نیستم
به همه آنان که میابیشان بگو
من آن قلم به دست بی فکر نیستم
نیستم آن که همه هستش می پندارید
به همه آنان بگو
که من
آن احساس گم کرده نیستم
آری آن رسوب به فکر
منجمد نیستم
آن ز خود تهی ، سر به بالا
سست از پی نیستم
آن به تصنع باخته باغ ها و تنور نیستم
آن بی اصل و نسب
غرق در منجلاب دوران نیستم
آن شاعر در ظاهر
کباده کش در باطن
آن ز خود بیگانه از فرهنگ نیستم
آن مکار و نیرنگ باز
عابد آن نماز متعفن نیستم
آن پست تر ز خوک و
به تاراج برده اصالت ز راه دین نیستم
آری بی ریشه و سست و ضعیف
چه می گویم ، آری اینچنین هولناک نیستم
من آن کور بی دیده بر این همه فلاکت نیستم
من آن لال ، من آن کر ، من آن نا توان از حال تهی
نیستم
من آن حسرت به دوش کوروش و داریوش
آن قدرتمداران نامی سرزمین بی نام
نیستم
من آن محنت کش مذهب
من آن خر ، من آن گاری کش این زندگی نیستم ..
آه آه که من کیستم
وای که شاید من این هم نیستم
آری شاید که نیستم ...
اما می دانم که در نیست هم هستم
آری سر یه زیر چون کبک در محملات خویش هم نیستم
آری به هر که دیدی بگو
که من نیستم .....
از تو می پرسم دوست؟؟؟
چه خبر از دل من ؟
كه تو بهتر دانی كه چه كردی با من
تو شكیبا بی شكیبم كردی
بنگر آنقدر غریبم كردی
كه شبی از شبها من غریبانه ترین شعر زمین را گفتم
باز هم می گویم انتظارم روزی می ستاند پایان
باز هم می گویی ، جای پای امید
مژده پایانی نیك باشد شاید
باز هم می گویی ،كه همین ها باید
باز هم می گویی كه نباشد حرف من از برای گفتن و نباشد هر جا از برای رفتن
انجمادم را باز متهم می سازی
مجمر صبر دل تا لبالب پرشد
این تلاطم آخر سر به طغیان بگذاشت و خروشم از ركودم پرسید
توچرا مدتهاست هیچ پیدایت نیست؟
و من از تو می پرسم ای دوست
از تو ای دغدغه ساز
از تو ای شور افكن
تو چه كردی با من ؟
تو چه كردی با من؟
كه غریبانه ترین شعر زمین را گفتم
آینده ای نه چندان دور
زمانی را می بینم
كه خورشید دیگر گرمایی نبخشد
بارانی در فصل پاییز نبارد
تنها حسرت، در دلهای مرده باقی می ماند
آن زمان كه برگ درختان در بهار فرو ریزد
دیگر آوازه پرنده ای بگوش نرسد...
از سردی دلها نمی لرزیم
از بی تفاوتی نگاه اشك نمی ریزیم...
من از فردا هراسانم ، از دیروز نالانم ، از امروز گریزانم
زندگی
زندگي هميشه آرام و دلخواه پيش نمي رود ، خود را آماده کنيم تا در دست اندازهاي مسير و مشکلات غافلگير نشويم ، مراقب رفتارهايمان باشيم ..يک عمل نابجا مي تواند قلب هاي زيادي را به درد آورد !!!
همه را دوست داشته باشیم
همه را، همه را دوست مي دارم هم او را كه مي بيند و انكار كه نمي بيند ، هم او را كه تنها به نامي از او دل خوشيم ، .هم او را كه خدا حافظ ما را مي شنود و نمي شنود و بالا مي رود ، هم او را كه سلام ما را شا نه مي اندازد بالا!
تنهایی
رنج تلخ است ولي وقتي آن را به تنهايي مي کشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
براي او کاري مي کنيم و اين خود دل را شکيبا مي کند.
طعم توفيق را مي چشاند.
و چه تلخ است لذت را "تنها" بردن
و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
و چه بدبختي آزاردهنده اي ست "تنها" خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است.
در بهار هر نسيمي که خود را بر چهره ات مي زند ياد "تنهايي" را در سرت زنده ميكند .
"تنها" خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است .
" تنها" بودن ، بودني به نيمه است
و من براي نخستين بار در هستي ام رنج "تنهايي" را احساس کردم.
دکتر علی شریعتی
آموخته ام که ...
آموخته ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت .. .
آموخته ام كه: اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد.
آموخته ام كه : بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي خلاق ترين فرد( خالق يكتا) است.
آموخته ام كه: مهم بودن خوب است.ولي خوب خوب بودن از ان مهمتر .
آموخته ام كه: تنها اتفا قات كوچك زندگي است كه زندگي را تماشايي مي كند. .
آموخته ام كه: خداوند متعال همه چيز را در يك روز نيافريد پس چطورمي شود كه من همه چيز را در يك روز بدست اورم . آموخته ام كه: چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد. .
آموخته ام كه: در جست و جوي محبت و خوشبختي زماني براي تلف كردن وجود ندارد. .
آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه اي جديدتر دوباره بكو شم.
آموخته ام كه: موفقيت يك تعريف دارد:(باور داشتن موفقيت)
آموخته ام كه : تنها كسي مرا شاد مي كند كه مي گويد تو مرا شاد كردي .
آموخته ام كه: گاهي مهر بان بودن بسيار مهمتر از درست بودن است .
آموخته ام كه: زندگي مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهاي ان نزديكتر مي شوي سريعتر مي گذرد.
آموخته ام كه: بايد شكر گزار باشيم كه خدا هر آنچه مي طلبيم را به ما نمي دهد .
آموخته ام كه:هر چه زمان كمتري داشته باشيم كارهاي بيشتري انجام ميدهيم .
آموخته ام كه:هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش نيستم دعا كنم .
آموخته ام كه: زندگي جدي است ولي ما نياز به دوستي داريم كه لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم .
آموخته ام كه:تنها چيزي يك شخص مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي براي فهميدنش .
آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد .
آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاري ندارد .
آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست .
آموخته ام كه: خوشبختي جستن آن است نه پيدا كردن.
